نثر · شماره 78
تا پا لرزان از جا بلند شد . بغض بیخ گلوی او را گرفته بود عصای خودش را برداشت با گامهای سنگین افتان و
شاعرصادق هدایتاثرداود گوژ پشت
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 75
زلف ترنا کرده او که روی نیم رخش را پوشانیده بود تکان خورده ، داود خال سیاه گوشه لب او را دید از سینه
# - 76
تا گلوی او تیر کشید ، دانه های عرق روی پیشانی او سرازیر شد ، دور خودش را نگاه کرد کسی نبود . صدای
# - 77
آواز ابوعطا نزدیک شده بود، قلبش میزد ب ه اندازه ای تند میزد که نفسش پس میرفت بدون اینکه چیزی بگوید سر
# - 78
تا پا لرزان از جا بلند شد . بغض بیخ گلوی او را گرفته بود عصای خودش را برداشت با گامهای سنگین افتان و
انتخابشده - 79
این زیبنده بود ! مر ا »: خیزان از همان راهی که آمده بود برگشت و با صدای خراشیده زیر لب با خودش میگفت
# - 80
نمیدید _ شاید هوشنگ نامزدش یا شوهرش بوده _ کی میداند؟ نه _ هرگز _ باید بکلی چشم پوشید ! _ نه
# - 81
« _ نه من دیگر نمیتوانم
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 78 از «داود گوژ پشت» است.