نثر · شماره 243
نباید... نباید... . خسته شدم. اما رفیقش نباید بدونه که اون مرده. روز جمعه می رم شا هآباد،
شاعرصادق هدایتاثرفردا
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 240
خدا بیامرزدش! چه آدم «. هیچی رفیقم »: آه کشید و گفت «؟ هوشنگ کیه »: پرسیدم
# - 241
رفیق بازی بود!... من نمی دونم چیه... اما یک چیزی آزارم م یده... چیچی را نمی دونم؟
# - 242
نمی دونم راستی دردناکه یا نه... آیا م یتونم یا نه؟... نمی دونم نه اون نباید بمیره. نباید...
# - 243
نباید... نباید... . خسته شدم. اما رفیقش نباید بدونه که اون مرده. روز جمعه می رم شا هآباد،
انتخابشده - 244
مادر هوشنگ را توآسایشگاه پیدا می کنم. بهش حالی می کنم. نه، باید جوری به هوشنگ
# - 245
کمک کنم که نفهمه. آدم سلی خیلی د لنازک می شه و زود بهش برمی خوره. لابد از سیاهی
# - 246
سرب مسلول شده... رفیق زاغی است. باید کمکش کنم. از زیر سنگ هم که شده درمیارم...
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 243 از «فردا» است.