نثر · شماره 181
چشمهای زاغ، لب کوچک و موی بور داشت . یاد بهرام افتاد ، تنش لرزید و راه خود را پ یش گرفت . ناگهان جلوی
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 178
و بلند داده بود . او آهسته گامهای بلند برمیداشت . اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برفهای آبدار و گل خیابان را
# - 179
به سر و روی او پاشید . ایستاد لباسش را نگاه کرد غرق گل شده بود و مثل این بود که او را تسلی داد . در بین
# - 180
راه برخورد بیک پسر بچه کبریت فروش . او را صدا زد . یک کبریت خرید ، ولی به صورت او که نگاه کرد دید
# - 181
چشمهای زاغ، لب کوچک و موی بور داشت . یاد بهرام افتاد ، تنش لرزید و راه خود را پ یش گرفت . ناگهان جلوی
انتخابشده - 182
شیشه دکانی ایستاد . جلو رفت پیشانیش را ب ه شیشه س رد چسبانید ، نزدیک بود کلاهش بیفتد . پشت شیشه
# - 183
اسباب بازی چیده بودند . آستینش را روی شیشه میمالید تا بخار آب روی آن را پاک بکند ولی اینکار بیهوده بود
# - 184
. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشمهای آ بی جلو او بود ، لبخند میزد ، مدتی مات ب ه آن نگریست . یادش
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 181 از «گرداب» است.