نثر · شماره 184
. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشمهای آ بی جلو او بود ، لبخند میزد ، مدتی مات ب ه آن نگریست . یادش
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 181
چشمهای زاغ، لب کوچک و موی بور داشت . یاد بهرام افتاد ، تنش لرزید و راه خود را پ یش گرفت . ناگهان جلوی
# - 182
شیشه دکانی ایستاد . جلو رفت پیشانیش را ب ه شیشه س رد چسبانید ، نزدیک بود کلاهش بیفتد . پشت شیشه
# - 183
اسباب بازی چیده بودند . آستینش را روی شیشه میمالید تا بخار آب روی آن را پاک بکند ولی اینکار بیهوده بود
# - 184
. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشمهای آ بی جلو او بود ، لبخند میزد ، مدتی مات ب ه آن نگریست . یادش
انتخابشده - 185
افتاد اگر این عروسک مال هما بود چقدر او را خوشحال میکرد . صاحب مغازه در را باز کرد . او دوباره ب ه راه
# - 186
افتاد ، از دو کوچه دیگر گذشت . سر راه او مرغ فروشی پهلوی سبد خودش نشسته بود ، روی سبد سه مرغ و
# - 187
یک خروس که پاهایشان بهم بسته شده بود گذاشته شده بود . پاهای سرخ آنها از سرما میلرزید . پهلوی او روی
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 184 از «گرداب» است.