نثر · شماره 228
بیکاری دلش را زد، بالاخره آمد بمادر دختر گفت:
شاعرصادق هدایتاثرآب زندگی
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 225
قدم شما روی چشم ! بفرمایین -» : احمدک را با خودش بمنزل برد و بمادرش سفارش او را کرد . مادر دختر گفت
# - 226
«. مهمون ما باشین و خستگی در بکنین
# - 227
روز بروز عشق احمدک برای دختر چوپان زیادتر میشد و چند روز را به گشت و گذار در شهر ورگ ذار کرد بعد
# - 228
بیکاری دلش را زد، بالاخره آمد بمادر دختر گفت:
انتخابشده - 229
«. من خیال دارم یه کاری پیدا بکنم -»
# - 230
«؟ چه کاره هسی -»
# - 231
«. هیچی! دو تا بازو دارم، هر کاری که شما بگین -»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 228 از «آب زندگی» است.