نثر · شماره 278
که در کشور همیشه بهار یاد گرفته بود زد . گروه زیادی دورش جمع شدند . برایش کیسه های پر از خاک طلا
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 275
جانوران بود بسته شده بودند . با دستهای پینه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زیر شلاق کشیکچی هائی
# - 276
که دائما پاسبانی میکردند طلا میشستند . زمین بایره افتاده بود، پرندگان گریخته بودند، درختها خشکیده بود . تنها
# - 277
تفریح آنها کشیدن وافور و خوردن عرق بود . دلش ب ه حال این مردم سوخت نی لبکش را در آورد و یک آهنگی
# - 278
که در کشور همیشه بهار یاد گرفته بود زد . گروه زیادی دورش جمع شدند . برایش کیسه های پر از خاک طلا
انتخابشده - 279
من احتیاجی به طلای شما ندارم، بگذارید شمارو از » : آوردند و بخاک افتادند و سجده کردند. احمدک به آنها گفت
# - 280
«. زجر کوری نجات بدم، من از کشور همیشه بهار اومدم و آب زندگی با خودم آوردم
# - 281
در میان آنها ولوله افتاد، بالاخره دسته ای از آنها حاضر شدند . احمدک هم قمقمه اش را در آورد و آب زندگی
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 278 از «آب زندگی» است.