نثر · شماره 280
«. زجر کوری نجات بدم، من از کشور همیشه بهار اومدم و آب زندگی با خودم آوردم
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 277
تفریح آنها کشیدن وافور و خوردن عرق بود . دلش ب ه حال این مردم سوخت نی لبکش را در آورد و یک آهنگی
# - 278
که در کشور همیشه بهار یاد گرفته بود زد . گروه زیادی دورش جمع شدند . برایش کیسه های پر از خاک طلا
# - 279
من احتیاجی به طلای شما ندارم، بگذارید شمارو از » : آوردند و بخاک افتادند و سجده کردند. احمدک به آنها گفت
# - 280
«. زجر کوری نجات بدم، من از کشور همیشه بهار اومدم و آب زندگی با خودم آوردم
انتخابشده - 281
در میان آنها ولوله افتاد، بالاخره دسته ای از آنها حاضر شدند . احمدک هم قمقمه اش را در آورد و آب زندگی
# - 282
بچشمشان مالید، همه بینا شدند . همینکه چشمشان روشن شد از وضع فلاکت بار زندگی خودشان وحشت کردند
# - 283
و بنای مخالفت را با پولدارها و گردن کلفت های خودشان گذاشتند . زنجیرها را پاره کردند، داد و قال بلند شد و
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 280 از «آب زندگی» است.