نثر · شماره 310
عمو » : سوز روشن برایش غذا آورد . احمدک یادش افتاد که پر سیمرغ را با خودش دارد . به دو ساقچی گفت
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 307
شهر ریخت و طولی نکشید که احمدک را گرفتند و کند و زنجیر زدند و قرار شد که او را شمع آجین کنند و در
# - 308
کوچه و در بازار بگردانند تا عبرت دیگران بشود.
# - 309
احمدک گوشه سیاه چال غمناک گرفت نشست و بحال خودش حیران بود، ناگهان در باز شد و دو ساقچی با پیه
# - 310
عمو » : سوز روشن برایش غذا آورد . احمدک یادش افتاد که پر سیمرغ را با خودش دارد . به دو ساقچی گفت
انتخابشده - 311
زندانبان که کر بود «. جون میدونم که امشب منو میکشن پس اقلا بگذار بروم بالای بوم نماز بگذارم و توبه بکنم
# - 312
ملتفت نشد . بالاخره باو فهماند و زندانبان جلو افتاد و او را برد پشت بام . احمدک هم پر سیمرغ را در آورد و با
# - 313
پیه سوز آتش زد و یک مرتبه آسمان غرید و زمین لرزید و میان ابر و دود یک مرغ بزرگ آمد و احمدک را
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 310 از «آب زندگی» است.