نثر · شماره 345
و عرق و طلا بمردم میدادند و اسیرها را به بندگی بشهر خودشان میبردند.
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 342
کشور همیشه بهار که از همه جا بیخبر نشسته بود و ایلچی های همسایه هایش تا دیروز لاف دوستی و رفاقت با
# - 343
اینها میزدند، یکه خورد و دستپاچه قشونی آماده کرد و جلو آنها فرستاد . قشون کور و کر مثل مور و ملخ در
# - 344
شهرهای همیشه بهار ریختند و کشتند و چاپیدند و تاراج کردند و خاک شهرها را توبره میکردند و زورکی تریاک
# - 345
و عرق و طلا بمردم میدادند و اسیرها را به بندگی بشهر خودشان میبردند.
انتخابشده - 346
احمدک هم تیر و کمانش را برداشت و بجنگ رفت و کمین نشست . سرداران کور و کر جفت جفت بغل هم
# - 347
مینشستند تا کرها برای کورها ببینند و کورها برای کرها بشنوند . احمدک نشانه می گرفت و تیر بمشک آب آنها
# - 348
میزد و بعد با چند نفر از رفقایش شبانه آب انبارهای آنها را با وجودی که پاسبانهای کور وکر بالای برج و بارو
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 345 از «آب زندگی» است.