نثر · شماره 315
چکه های خون لخته شده ی سرد از گلویش بیرون آمد ، بعد دستها و پاهایش را بریدم و همه ی تن او را با
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 312
این دفعه دیگر تردید نکردم ، آارد دسته استخوانی آه در پستوی اطاقم داشتم ، آوردم و خیلی با دقت اول لباس
# - 313
سیاه نازآی آه مثل تار عنکبوت او را در میان خودش محبوس آرده بود تنها چیزی آه بدنش را پوشانده بود
# - 314
پاره آردم مثل این بود آه او قد آشیده بود چون بلندتر از معمول به نظرم جلوه آرد ، بعد سرش را جدا آردم
# - 315
چکه های خون لخته شده ی سرد از گلویش بیرون آمد ، بعد دستها و پاهایش را بریدم و همه ی تن او را با
انتخابشده - 316
همان لباس سیاه را رویش آشیدم در چمدان را قفل آردم و اعضایش مرتب در چمدان جا دادم و لباسش
# - 317
آلیدش را در جیبم گذاشتم همین آه فارغ شدم ، نفس راحتی آشیدم. چمدان را برداشتم ، وزن آردم: سنگین
# - 318
بود ، هیچ وقت آنقدر احساس خستگی در من پیدا نشده بود نه ، هرگز نمیتوانستم چمدان را به تنهایی با خودم
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 315 از «بوف کور ۱ - در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد....» است.