نثر · شماره 335
خودم هم رفتم بالا میان جای تابوت دراز آشیدم و سرم را روی لبه ی آن گذاشتم تا بتوانم اطراف را ببینم بعد
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 332
دیدم یک آالسگه ی نعش آش آهنه و اسقاط دم در است آه به آن دو اسب سیاه لاغر مثل تشریح بسته شده بود
# - 333
پیرمرد قوز آرده آن بالا روی نشیمن نشسته بود و یک شلاق بلند در دست داشت ، ولی اصلا برنگشت به طرف
# - 334
من نگاه بکند من چمدان را به زحمت در درون آالسگه گذاشتم آه میانش جای مخصوصی برای تابوت بود.
# - 335
خودم هم رفتم بالا میان جای تابوت دراز آشیدم و سرم را روی لبه ی آن گذاشتم تا بتوانم اطراف را ببینم بعد
انتخابشده - 336
چمدان را روی سینه ام لغزانیدم و با دو دستم محکم نگه داشتم.
# - 337
شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند ، از بینی آنها بخار نفسشان مثل لوله ی دود در هوای
# - 338
بارانی دیده میشد و خیزهای بلند و ملایم بر میداشتند دستهای لاغر آنها مثل دزدی آه طبق قانون انگشتهایش
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 335 از «بوف کور ۱ - در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد....» است.