نثر · شماره 371
گذاشتم و سر جای خودم مات ایستاده بودم. پیرمرد با پشت خمیده و چالاآی آدم آهنه آاری مشغول بود ، در
شاعرصادق هدایتقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 368
برداشتم و دو نفری رفتیم آنار تنه ی درختی آه پهلوی رودخانه ی خشکی بود ، او گفت:
# - 369
همین جا خوبه ؟
# - 370
و بی آنکه منتظر جواب من بشود ، با بیلچه و آلنگی آه همراه داشت ، مشغول آندن شد. من چمدان را زمین
# - 371
گذاشتم و سر جای خودم مات ایستاده بودم. پیرمرد با پشت خمیده و چالاآی آدم آهنه آاری مشغول بود ، در
انتخابشده - 372
ضمن آند و آو چیزی شبیه آوزه ی لعابی پیدا آرد ، آن را در دستمال چرآی پیچیده ، بلند شد و گفت:
# - 373
« ! اینهم گودال هان ، درس به اندازه ی چمدونه ، مو نمیزنه هان «
# - 374
من دست آردم جیبم آه مزدش را بدهم. دو قران و یک عباسی بیشتر نداشتم ، پیرمرد خنده ی خشک چندش
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 371 از «بوف کور ۱ - در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد....» است.