نثر · شماره 397
آارم آه تمام شد نگاهی به خودم انداختم ، دیدم لباسم خاک آلود ، پاره و خون لخته شده ی سیاهی به آن چسبیده
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 394
خاک را محکم آردم ، رفتم از بته های نیلوفر آبود بی بو آوردم و روی خاآش نشا آردم ، بعد قلبه سنگ و شن
# - 395
آوردم و رویش پاشیدم تا اثر قبر به آلی محو بشود بطوری آه هیچکس نتواند آن را تمیز بدهد. به قدری خوب
# - 396
این آار را انجام دادم آه خودم هم نمیتوانستم قبر او را از باقی زمین تشخیص بدهم.
# - 397
آارم آه تمام شد نگاهی به خودم انداختم ، دیدم لباسم خاک آلود ، پاره و خون لخته شده ی سیاهی به آن چسبیده
انتخابشده - 398
بود ، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز میکردند و آرمهای آوچکی به تنم چسبیده بود آه در هم میلولیدند
# - 399
خواستم لکه ی خون روی دامن لباسم را پاک بکنم اما هر چه آستینم را با آب دهن تر میکردم و رویش میمالیدم ،
# - 400
بطوری آه به تمام تنم نشد میکرد و سرمای لزج خون را روی تنم لکه ی خون بدتر میدوانید و غلیظ تر میشد
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 397 از «بوف کور ۱ - در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد....» است.