نثر · شماره 423
قوز آرده ی پیرمرد افتادم. سر پیچ جاده یک آالسگه ی نعش آش لکنته با دو اسب سیاه لاغر ایستاده بود
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 420
من یه آالسگه ی نعش آش هرگز ، قابلی نداره ، من تو رو می شناسم. خونت رو هم بلدم همین بغل «
# - 421
». دارم بیا تو رو به خونت برسونم هان دو قدم راس
# - 422
آوزه را در دامن من گذاشت و بلند شد از زور خنده شانه هایش میلرزید ، من آوزه را برداشتم و دنبال هیکل
# - 423
قوز آرده ی پیرمرد افتادم. سر پیچ جاده یک آالسگه ی نعش آش لکنته با دو اسب سیاه لاغر ایستاده بود
انتخابشده - 424
پیرمرد با چالاآی مخصوصی رفت بالای نشیمن نشست و من هم رفتم درون آالسگه میان جای مخصوصی آه
# - 425
برای تابوت درست شده بود ، دراز آشیدم و سرم را روی لبه ی بلند آن گذاشتم ، برای اینکه اطراف خودم را
# - 426
بتوانم ببینم آوزه را روی سینه ام گذاشتم و با دستم آن را نگه داشتم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 423 از «بوف کور ۱ - در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد....» است.