نثر · شماره 426
بتوانم ببینم آوزه را روی سینه ام گذاشتم و با دستم آن را نگه داشتم.
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 423
قوز آرده ی پیرمرد افتادم. سر پیچ جاده یک آالسگه ی نعش آش لکنته با دو اسب سیاه لاغر ایستاده بود
# - 424
پیرمرد با چالاآی مخصوصی رفت بالای نشیمن نشست و من هم رفتم درون آالسگه میان جای مخصوصی آه
# - 425
برای تابوت درست شده بود ، دراز آشیدم و سرم را روی لبه ی بلند آن گذاشتم ، برای اینکه اطراف خودم را
# - 426
بتوانم ببینم آوزه را روی سینه ام گذاشتم و با دستم آن را نگه داشتم.
انتخابشده - 427
شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند. خیزهای بلند و ملایم بر می داشتند ، پاهای آنها آهسته و
# - 428
بی صدا روی زمین گذاشته میشد. صدای زنگوله ی گردن آنها در هوای مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم
# - 429
بود از پشت ابر ستاره ها مثل حدقه ی چشمهای براقی آه از میان خون دلمه شده ی سیاه بیرون آمده باشد
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 426 از «بوف کور ۱ - در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد....» است.