نثر · شماره 149
عصر ، موقع امتحان آخر سال بود . بعد از مذاکره ، خسته و کسل هر دو بقصد گردش تا بهجت آباد رفتند .
شاعرصادق هدایتاثربن بست
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 146
زیبائی در او تولید می کرد صورتش ، نگاهش ، حرکات بی تکلفش ، حتی عادتی که داشت همیشه مداد کپی
# - 147
را زبان بزند و گوشه لبش جوهری بود و حتی قهرها یی که سر چیزهای پوچ از هم کرده بودند، برایش
# - 148
همه اینها پر از لطف و کشش شاعرانه بود . آنوقت هردو آنها شانزده سال داشتند ، یادش افتاد یکروز
# - 149
عصر ، موقع امتحان آخر سال بود . بعد از مذاکره ، خسته و کسل هر دو بقصد گردش تا بهجت آباد رفتند .
انتخابشده - 150
هوا گرم بود ، محسن که علاقه مخصوصی بشنا داشت ، دم استخر بهجت آباد لخت شد تا آب تنی بکند .
# - 151
آب استخر سرد بود ، بعد هم چند رهگذر سر رسیدند محسن از شنا صرف نظر کرد ، برگشت خندید و
# - 152
نگاه گیج شرمنده خود را بصورت شریف دوخت . بعد دستپاچه رختهایش را پوشید . آمد کنار جوی
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 149 از «بن بست» است.