نثر · شماره 311
گوشش زمزمه میکرد : (( تو رذل هستی . . . تو جانی هستی ! . . ))
شاعرصادق هدایتاثربن بست
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 308
کرده بود ، دوباره در او پیدا شد . با خودش تکرار میکرد : ((باید این اتفاق افتاده باشد ! )) جلو چشمش
# - 309
سیاهی میرفت ، باران تند تر شده بود ، اما او ملتفت نبود . منظره ها ی دور دست مازندران محو و پاک
# - 310
شده مثل اینکه ا ز پشت پرده کدر همه چیز را می بیند ، جلو چشمش نقش بسته بود و صدائی پشت
# - 311
گوشش زمزمه میکرد : (( تو رذل هستی . . . تو جانی هستی ! . . ))
انتخابشده - 312
این جمله را سابق بر این در خواب عمیقی شنیده بود . او با تصمیم گنگی از منزل خارج شده بود که
# - 313
دیگر به آنجا بر نگردد . حس میکرد در دنیای موهومی زندگی میکند و کمترین ارتباطی با قضایای
# - 314
گذشته و کنونی ندارد . از همه این پیش آمدها دور و بر کنار بود ! باران دور او تار تنیده بود ، او میان این
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 311 از «بن بست» است.