مصرع نخست · شماره 11گفت: او را زبان گفتن نیستشاعراوحدیاثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.8چشم عیسی ز رحم خواب نکرد#9جمع حواریان چو آن دیدند#10روزش از سر آن بپرسیدند#11گفت: او را زبان گفتن نیستانتخابشده12گر شود تشنه جای خفتن نیست#13بار من برده، آب اگر نخورد#14پیش جبار آب من ببرد#دربارهٔ این سطرسطر شماره 11 از «حکایت» است.سطر پیشینروزش از سر آن بپرسیدند→سطر بعدیگر شود تشنه جای خفتن نیست←