مصرع نخست · شماره 401درگذشت از بود و از نابود و جانشاعرعطاراثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.398شاه او رادر زمان واصل بگشت#399هرکه صاحب دولت هر دوجهانست#400در نظر گاه خداوند اونهانست#401درگذشت از بود و از نابود و جانانتخابشده402بازیان جسم کرد او سود جان#403هر که او را شاه آنجا عز دهد#404همچو عز او کسی هرگز دهد؟#دربارهٔ این سطرسطر شماره 401 از «حکایت» است.سطر پیشیندر نظر گاه خداوند اونهانست→سطر بعدیبازیان جسم کرد او سود جان←