کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مولوی

دفتر پنجم

مولوی / مثنوی معنوی / دفتر پنجم

فهرست متن

اشعار و آثار

178 مورد
121بخش ۱۲۱ - غالب شدن مکر روبه بر استعصام خرمثنویخر بسی کوشید و او را دفع گفت122بخش ۱۲۲ - در بیان فضیلت احتما و جوعمثنویجوع خود سلطان داروهاست هین123بخش ۱۲۳ - مثلمثنویآن یکی می خورد نان فخفره124بخش ۱۲۴ - حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حقمثنویشیخ می شد با مریدی بی درنگ125بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیره ایست بزرگ حق تعالی آن جزیره بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پاره ای چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود هم چون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه تر بیند از دی باز بخورد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او هم چنین می بیند و اعتماد نمی کندمثنوییک جزیره سبز هست اندر جهان126بخش ۱۲۶ - صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدن شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده کی بر تو باز آمدی لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیرمثنویبرد خر را روبهک تا پیش شیر127بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ می گشت در میان بازار از سر حالتی کی او را بودمثنویآن یکی با شمع برمی گشت روز128بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ رامثنویمر مغی را گفت مردی کای فلان129بخش ۱۲۹ - مثل شیطان بر در رحمانمثنویحاش لله ایش شاء الله کان130بخش ۱۳۰ - جواب گفتن ممن سنی کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنت راهی باشد کوفته اقدام انبیا علیهم السلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم بچه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر می شمردمثنویگفت مومن بشنو ای جبری خطاب131بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارهمثنویدرک وجدانی به جای حس بود132بخش ۱۳۲ - حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کننده اختیار نیستمثنویگفت دزدی شحنه را کای پادشاه133بخش ۱۳۳ - حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیرمثنویآن یکی می رفت بالای درخت134بخش ۱۳۴ - معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساءمثنویقول بنده ایش شاء الله کان135بخش ۱۳۵ - و هم چنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعه والمعصیه لا یستوی الامانه و السرقه جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنینمثنویهم چنین تاویل قد جف القلم136بخش ۱۳۶ - حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراسته عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویندمثنویآن یکی گستاخ رو اندر هری137بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی ماده اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاءمثنویکافر جبری جواب آغاز کرد138بخش ۱۳۸ - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می گویی تا ایاز را در سخن آوردمثنویای ایاز این مهرها بر چارقی139بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان رامثنویابلهان گفتند مجنون را ز جهل140بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره ای زدمثنویواعظی بد بس گزیده در بیان141بخش ۱۴۱ - فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحه و موعظه یابندمثنویسر چارق را بیان کن ای ایاز142بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان رامثنویبود گبری در زمان بایزید143بخش ۱۴۳ - حکایت آن مذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه دادمثنوییک موذن داشت بس آواز بد144بخش ۱۴۴ - حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کومثنویبود مردی کدخدا او را زنی145بخش ۱۴۵ - حکایت آن امیر کی غلام را گفت کی می بیار غلام رفت و سبوی می آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد و این قصد در عهد دین عیسی بود علیه السلام کی هنوز می حرام نشده بود ولیکن زاهد تقزیزی می کرد و از تنعم منع می کردمثنویبود امیری خوش دلی می باره ای146بخش ۱۴۶ - حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پاره ای در دزدمثنویآن ضیاء دلق خوش الهام بود147بخش ۱۴۷ - رفتن امیر خشم آلود برای گوشمال زاهدمثنویمیر چون آتش شد و برجست راست148بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد رامثنویشاه با دلقک همی شطرنج باخت149بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفی علیه السلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیه السلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش استمثنویمصطفی را هجر چون بفراختی150بخش ۱۵۰ - جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خورده ام کی سزای او را بدهممثنویمیر گفت او کیست کو سنگی زند