مولوی
دفتر پنجم
مولوی / مثنوی معنوی / دفتر پنجم
فهرست متن
اشعار و آثار
61بخش ۶۱ - صاحب دلی دید سگ حامله در شکم آن سگ بچگان بانگ می کردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایده ها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدیمثنویآن یکی می دید خواب اندر چله←62بخش ۶۲ - قصه اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می کوفتی از کفه آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می دیدند منکر و آن برکت را نمی دیدند هم چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دیدمثنویبود مردی صالحی ربانیی←63بخش ۶۳ - بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست هم چون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشدمثنویچاره آن دل عطای مبدلیست←64بخش ۶۴ - در ابتدای خلقت جسم آدم علیه السلام کی جبرئیل علیه السلام را اشارت کرد کی برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت بر گیرمثنویچونک صانع خواست ایجاد بشر←65بخش ۶۵ - فرستادن میکائیل را علیه السلام به قبض حفنه ای خاک از زمین جهت ترکیب ترتیب جسم مبارک ابوالبشر خلیفه الحق مسجود الملک و معلمهم آدم علیه السلاممثنویگفت میکائیل را تو رو به زیر←66بخش ۶۶ - قصه قوم یونس علیه السلام بیان و برهان آنست کی تضرع و زاری دافع بلای آسمانیست و حق تعالی فاعل مختارست پس تضرع و تعظیم پیش او مفید باشد و فلاسفه گویند فاعل به طبع است و بعلت نه مختار پر تضرع طبع را نگرداندمثنویقوم یونس را چو پیدا شد بلا←67بخش ۶۷ - فرستادن اسرافیل را علیه السلام به خاک کی حفنه ای بر گیر از خاک بهر ترکیب جسم آدم علیه السلاممثنویگفت اسرافیل را یزدان ما←68بخش ۶۸ - فرستادن عزرائیل ملک العزم و الحزم را علیه السلام ببر گرفتن حفنه ای خاک تا شود جسم آدم چالاک عیله السلام و الصلوهمثنویگفت یزدان زو عزرائیل را←69بخش ۶۹ - بیان آنک مخلوقی کر ترا ازو ظلمی رسد به حقیقت او هم چون آلتیست عارف آن بود کی بحق رجوع کند نه به آلت و اگر به آلت رجوع کند به ظاهر نه از جهل کند بلک برای مصلحتی چنانک ابایزید قدس الله سره گفت کی چندین سالست کی من با مخلوق سخن نگفته ام و از مخلوق سخن نشنیده ام ولیکن خلق چنین پندارند کی با ایشان سخن می گویم و ازیشان می شنوم زیرا ایشان مخاطب اکبر را نمی بینند کی ایشان چون صدااند او را نسبت به حال من التفات مستمع عاقل به صدا نباشد چنانک مثل است معروف قال الجدار للوتد لم تشقنی قال الوتد انظر الی من یدقنیمثنویاحمقانه از سنان رحمت مجو←70بخش ۷۰ - جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفی تری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرونمثنویگفت یزدان آنک باشد اصل دان←71بخش ۷۱ - در بیان وخامت چرب و شیرین دنیا و مانع شدن او از طعام الله چنانک فرمود الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع طعام الله و قوله ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله یرزقون فرحینمثنویوا رهی زین روزی ریزه کثیف←72بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیره من الفشاراتمثنویآن یکی می گفت خوش بودی جهان←73بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمه الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیه میمونه و رب سعاده تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسناتمثنویدر حدیث آمد که روز رستخیز←74بخش ۷۴ - قصه ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانس را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفلمثنویآن ایاز از زیرکی انگیخته←75بخش ۷۵ - بیان آنک آنچ بیان کرده می شود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینه تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم می آید و از خجالت سر و ریش و قلم گم می کند و العاقل یکفیه الاشارهمثنویزانک پیلم دید هندستان به خواب←76بخش ۷۶ - حکمت نظر کردن در چارق و پوستین کی فلینظر الانسان مم خلقمثنویبازگردان قصه عشق ایاز←77بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسقمثنویشعله می زد آتش جان سفیه←78بخش ۷۸ - در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیده بد می نگری از چنبره وجود خود می نگری پایه کژ کژ افکند سایهمثنویای خروسان از وی آموزید بانگ←79بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی نیازیست چنان که آینه بی صورتست و ساده است و بی صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشارهمثنویجسم مجنون را ز رنج و دوریی←80بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست تر داری یا مرا گفت من از خود مرده ام و به تو زنده ام از خود و از صفات خود نیست شده ام و به تو هست شده ام علم خود را فراموش کرده ام و از علم تو عالم شده ام قدرت خود را از یاد داده ام و از قدرت تو قادر شده ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینه یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذامثنویگفت معشوقی به عاشق ز امتحان←81بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم شب بگشادن آن حجره ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه ای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیال اندیشان در کار انبیا و اولیا کی می گفتند کی ساحرند و خویشتن ساخته اند و تصدر می جویند بعد از تفحص خجل شوند و سود نداردمثنویآن امینان بر در حجره شدند←82بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجره ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم چون بدگمانان در حق انبیا علیهم السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودهمثنویشاه قاصد گفت هین احوال چیست←83بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبه نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته استمثنویاین جنایت بر تن و عرض ویست←84بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوه آنکس کی کراهت می دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می کند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی نگردمثنویکن میان مجرمان حکم ای ایاز←85بخش ۸۵ - تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ایام بیننا مگو کی الانتظار موت الاحمر و جواب گفتن ایاز شاه رامثنویگفت ای شه جملگی فرمان تراست←86بخش ۸۶ - حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییممثنویچند پختی تلخ و تیز و شورگز←87بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لن سالتهم من خلق السموات والارض لیقولن الله خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخرهمثنویزاهدی را یک زنی بد بس غیور←88بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبه نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر ویمثنویبود مردی پیش ازین نامش نصوح←89بخش ۸۹ - در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم چو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبه نصوح آوردمثنویآن دعا از هفت گردون در گذشت←90بخش ۹۰ - نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمه تنفرجیمثنویجمله را جستیم پیش آی ای نصوح←