کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مولوی

دفتر ششم

مولوی / مثنوی معنوی / دفتر ششم

فهرست متن

اشعار و آثار

140 مورد
91بخش ۹۱ - رجوع کردن به قصه طلب کردن آن موش آن چغز را لب لب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب اومثنویآن سرشته عشق رشته می کشد92بخش ۹۲ - قصه عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان بحکم جنسیت و همدلی او با ایشانمثنویبود عبدالغوث هم جنس پری93بخش ۹۳ - داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زنده ای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفته اند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاءمثنویآن یکی درویش ز اطراف دیار94بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخرهمثنویچونک جعفر رفت سوی قلعه ای95بخش ۹۵ - رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریزمثنویآن غریب ممتحن از بیم وام96بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلونمثنویچون به هوش آمد بگفت ای کردگار97بخش ۹۷ - مثل دوبین هم چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان های این شهر و اگر بی تدارک هم چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان ها را از هم جدا دانسته اممثنویگر عمر نامی تو اندر شهر کاش98بخش ۹۸ - توزیع کردن پای مرد در جمله شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخرهمثنویواقعه آن وام او مشهور شد99بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمهالله علیه در الهی نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی و کانوا فیه من الزاهدینمثنویبود امیری را یکی اسپی گزین100بخش ۱۰۰ - ماخذه یوسف صدیق صلوات الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریرهمثنویآنچنان که یوسف از زندانیی101بخش ۱۰۱ - رجوع کردن به قصه آن پای مرد و آن غریب وام دار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پای مرد خواجه را الی آخرهمثنویبی نهایت آمد این خوش سرگذشت102بخش ۱۰۲ - گفتن خواجه در خواب به آن پای مرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبه ای باز نگردد الی آخرهمثنویبشنو اکنون داد مهمان جدید103بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردیدمثنویبود شاهی شاه را بد سه پسر104بخش ۱۰۴ - بیان استمداد عارف از سرچشمه حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه های آبهای بی وفا کی علامه ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه ها اعتماد کند در طلب چشمه باقی دایم سست شود کاری ز درون جان تو می باید کز عاریه ها ترا دری نگشاید یک چشمه آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آیدمثنویحبذا کاریز اصل چیزها105بخش ۱۰۵ - روان شدن شه زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخرهمثنویعزم ره کردند آن هر سه پسر106بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعه ممنوع عنه آن همه وصیت ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیرمثنویاین سخن پایان ندارد آن فریق107بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعه ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیستمثنویاین سخن پایان ندارد آن گروه108بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقه عام بی دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیله نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخرهمثنویدر بخارا خوی آن خواجیم اجل109بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت ها را چرا نهادی الی آخرهمثنویامردی و کوسه ای در انجمن110بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریرهمثنویطالب الدنیا و توفیراتها111بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه زاده در تدبیر آن واقعهمثنویرو به هم کردند هر سه مفتتن112بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگینمثنویآن بزرگین گفت ای اخوان خیر113بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخرهمثنویپادشاهی مست اندر بزم خوش114بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک تر شدن محمودست الی آخرهمثنویاین بگفتند و روان گشتند زود115بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مرده او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می جستند ای عجب غزل او و ناله او بهر چه بود مگر دانست کی این ها همه تمثال صورتی اند کی بر تخته های خاک نقش کرده اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخرهغزلامرء القیس از ممالک خشک لب116بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم چو دل از دست آن جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فه اضلها الله کیف ترشدها الی آخرهمثنویآن بزرگین گفت ای اخوان من117بخش ۱۱۷ - بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقه همین در می زند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگر بدو رساند کی او آن تدبیر نکرده باشد و یرزقه من حیث لا یحتسب العبد یدبر والله یقدر و بود کی بنده را وهم بندگی بود کی مرا از غیر این در برساند اگر چه من حلقه این در می زنم حق تعالی او را هم ازین در روزی رساند فی الجمله این همه درهای یکی سرایست مع تقریرهمثنوییا درین ره آیدم آن کام من118بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده ایم کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانه این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانه خود نمی باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشودمثنویبود یک میراثی مال و عقار119بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای ممنمثنویای بسا مخلص که نالد در دعا120بخش ۱۲۰ - رجوع کردن به قصه آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حقمثنویمرد میراثی چو خورد و شد فقیر