عطار
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
عطار / مختارنامه / باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
فهرست متن
اشعار و آثار
1شماره ۱ - شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است...سایرشمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است←2شماره ۲ - شمع آمد و گفت: موسی جمع منم...سایرشمع آمد و گفت: موسی جمع منم←3شماره ۳ - شمع آمد و گفت: جان فشان آمدهام...سایرشمع آمد و گفت: جان فشان آمدهام←4شماره ۴ - شمع آمد و گفت: جان من میسوزد...سایرشمع آمد و گفت: جان من میسوزد←5شماره ۵ - شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مرا...سایرشمع آمد و گفت: این چه عذاب است مرا←6شماره ۶ - شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بود...سایرشمع آمد و گفت: تا تنم زنده بود←7شماره ۷ - شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است...سایرشمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است←8شماره ۸ - شمع آمد و گفت: از تن سرکش خویش...سایرشمع آمد و گفت: از تن سرکش خویش←9شماره ۹ - شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهم...سایرشمع آمد و گفت: من به صد جان نرهم←10شماره ۱۰ - شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بود...سایرشمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بود←11شماره ۱۱ - شمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد...سایرشمع آمد وگفت: در دلم خون افتاد←12شماره ۱۲ - شمع آمد و گفت: عزت من بنگر:...سایرشمع آمد و گفت: عزت من بنگر:←13شماره ۱۳ - شمع آمد و گفت: در دلم خونم سوخت...سایرشمع آمد و گفت: در دلم خونم سوخت←14شماره ۱۴ - شمع آمد و گفت: هر زمان چون قلمم...سایرشمع آمد و گفت: هر زمان چون قلمم←15شماره ۱۵ - شمع آمد و گفت: چند سرگشته شوم...سایرشمع آمد و گفت: چند سرگشته شوم←16شماره ۱۶ - شمع آمد و گفت: با چنین کار درشت...سایرشمع آمد و گفت: با چنین کار درشت←17شماره ۱۷ - شمع آمد و گفت: چون منم دشمن من...سایرشمع آمد و گفت: چون منم دشمن من←18شماره ۱۸ - شمع آمد و گفتا: من مجنون باری...سایرشمع آمد و گفتا: من مجنون باری←19شماره ۱۹ - شمع آمد و گفت: چند باشم سرکش...سایرشمع آمد و گفت: چند باشم سرکش←20شماره ۲۰ - شمع آتش را گفت که طبعی که تر است...سایرشمع آتش را گفت که طبعی که تر است←21شماره ۲۱ - شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایم...سایرشمع آمد و گفت: نیست اینجا جایم←22شماره ۲۲ - شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز...سایرشمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز←23شماره ۲۳ - شمع آمد وگفت: جاودان افتادن...سایرشمع آمد وگفت: جاودان افتادن←24شماره ۲۴ - شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنم...سایرشمع آمد و گفت: بر تن خویشتنم←25شماره ۲۵ - شمع آمد و گفت: من نیم عهد شکن...سایرشمع آمد و گفت: من نیم عهد شکن←26شماره ۲۶ - شمع آمد و گفت: هر دمم میسوزند...سایرشمع آمد و گفت: هر دمم میسوزند←27شماره ۲۷ - شمع آمد و گفت: نی غمم میبرسد...سایرشمع آمد و گفت: نی غمم میبرسد←28شماره ۲۸ - شمع آمد و گفت: جانم آتشخانه است...سایرشمع آمد و گفت: جانم آتشخانه است←29شماره ۲۹ - شمع آمد و گفت: جان نگر بر لب من...سایرشمع آمد و گفت: جان نگر بر لب من←30شماره ۳۰ - شمع آمد و گفت: می بر افروزندم...سایرشمع آمد و گفت: می بر افروزندم←