کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

عطار

باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

عطار / مختارنامه / باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

فهرست متن

اشعار و آثار

101 مورد
61شماره ۶۱ - شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخت...سایرشمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخت62شماره ۶۲ - شمع آمد و گفت: جان من پردرد است...سایرشمع آمد و گفت: جان من پردرد است63شماره ۶۳ - شمع آمد و گفت: آن عشقم همه شب...سایرشمع آمد و گفت: آن عشقم همه شب64شماره ۶۴ - شمع آمد و گفت: بر تن لاغر خویش...سایرشمع آمد و گفت: بر تن لاغر خویش65شماره ۶۵ - شمع آمد و گفت: هر که مردی بودست...سایرشمع آمد و گفت: هر که مردی بودست66شماره ۶۶ - شمع آمد و گفت: دامنی تر داری...سایرشمع آمد و گفت: دامنی تر داری67شماره ۶۷ - شمع آمد و گفت: آمدهام رنگ آمیز...سایرشمع آمد و گفت: آمدهام رنگ آمیز68شماره ۶۸ - شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارم...سایرشمع آمد و گفت: زاتش افسر دارم69شماره ۶۹ - شمع آمد و گفت: انجمنم باید ساخت...سایرشمع آمد و گفت: انجمنم باید ساخت70شماره ۷۰ - شمع آمد و گفت: پا و سر باید سوخت...سایرشمع آمد و گفت: پا و سر باید سوخت71شماره ۷۱ - شمع آمد و گفت: خویشتن میتابم...سایرشمع آمد و گفت: خویشتن میتابم72شماره ۷۲ - شمع آمد و گفت: بنده میباید بود...سایرشمع آمد و گفت: بنده میباید بود73شماره ۷۳ - شمع آمد و گفت: کار باید کرد...سایرشمع آمد و گفت: کار باید کرد74شماره ۷۴ - شمع آمد و گفت: تا مرا یافتهاند...سایرشمع آمد و گفت: تا مرا یافتهاند75شماره ۷۵ - شمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمی...سایرشمع آمد و گفت: اگر خطا سوختمی76شماره ۷۶ - شمع آمد و گفت: بر نمیباید خاست...سایرشمع آمد و گفت: بر نمیباید خاست77شماره ۷۷ - شمع آمد و گفت: گر بما زد پر باز...سایرشمع آمد و گفت: گر بما زد پر باز78شماره ۷۸ - شمع آمد و گفت: در بلا باید سوخت...سایرشمع آمد و گفت: در بلا باید سوخت79شماره ۷۹ - شمع آمد و گفت: سوز پروانه جداست...سایرشمع آمد و گفت: سوز پروانه جداست80شماره ۸۰ - شمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیز...سایرشمع آمد و گفت: کشته بنشینم نیز81شماره ۸۱ - شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سر...سایرشمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سر82شماره ۸۲ - شمع آمد و گفت: کشته هر روزم...سایرشمع آمد و گفت: کشته هر روزم83شماره ۸۳ - شمع آمد و گفت: دولتم دوری بود...سایرشمع آمد و گفت: دولتم دوری بود84شماره ۸۴ - شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویش...سایرشمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویش85شماره ۸۵ - شمع آمد و گفت: دوربین باید بود...سایرشمع آمد و گفت: دوربین باید بود86شماره ۸۶ - شمع آمد و گفت: دائما در سفرم...سایرشمع آمد و گفت: دائما در سفرم87شماره ۸۷ - شمع آمد و گفت: اگر شماری دارم...سایرشمع آمد و گفت: اگر شماری دارم88شماره ۸۸ - شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفت...سایرشمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفت89شماره ۸۹ - شمع آمد و گفت: کار در کار افتاد...سایرشمع آمد و گفت: کار در کار افتاد90شماره ۹۰ - شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشت...سایرشمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشت