عطار
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
عطار / مختارنامه / باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
فهرست متن
اشعار و آثار
31شماره ۳۱ - شمع آمد و گفت: چون مرا نیست قرار...سایرشمع آمد و گفت: چون مرا نیست قرار←32شماره ۳۲ - شمع آمد و گفت: چند از افروختنم...سایرشمع آمد و گفت: چند از افروختنم←33شماره ۳۳ - شمع آمد و گفت: از چه دل خوش دارم...سایرشمع آمد و گفت: از چه دل خوش دارم←34شماره ۳۴ - شمع آمد و در آتش سرکش پیوست...سایرشمع آمد و در آتش سرکش پیوست←35شماره ۳۵ - شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پای...سایرشمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پای←36شماره ۳۶ - شمع آمد زار زار و میگفت به راز...سایرشمع آمد زار زار و میگفت به راز←37شماره ۳۷ - شمع آمد و گفت: کیست گمراه چو من...سایرشمع آمد و گفت: کیست گمراه چو من←38شماره ۳۸ - شمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیم...سایرشمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیم←39شماره ۳۹ - شمع آمد و گفت: مانده در سوز و گداز...سایرشمع آمد و گفت: مانده در سوز و گداز←40شماره ۴۰ - شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پا...سایرشمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پا←41شماره ۴۱ - شمع آمد و گفت: کشتهام هر سحری...سایرشمع آمد و گفت: کشتهام هر سحری←42شماره ۴۲ - شمع آمد و گفت: این کرا تاب بود...سایرشمع آمد و گفت: این کرا تاب بود←43شماره ۴۳ - شمع آمد و گفت: اگر لبم پرخنده است...سایرشمع آمد و گفت: اگر لبم پرخنده است←44شماره ۴۴ - شمع آمد و گفت: بیسرم باید مرد...سایرشمع آمد و گفت: بیسرم باید مرد←45شماره ۴۵ - شمع آمد و گفت: اگر میسر گردد...سایرشمع آمد و گفت: اگر میسر گردد←46شماره ۴۶ - شمع آمد و گفت: زود بیرون رفتم...سایرشمع آمد و گفت: زود بیرون رفتم←47شماره ۴۷ - شمع آمد و گفت: جان غم کش دارم...سایرشمع آمد و گفت: جان غم کش دارم←48شماره ۴۸ - شمع آمد و گفت: اینهمه بیچارگیم...سایرشمع آمد و گفت: اینهمه بیچارگیم←49شماره ۴۹ - شمع آمد و گفت: رخت رفتن بستم...سایرشمع آمد و گفت: رخت رفتن بستم←50شماره ۵۰ - شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقم...سایرشمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقم←51شماره ۵۱ - شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مرا...سایرشمع آمد و گفت: این سفر افتاد مرا←52شماره ۵۲ - شمع آمد و گفت: شهر پر خنده ماست...سایرشمع آمد و گفت: شهر پر خنده ماست←53شماره ۵۳ - شمع آمد و گفت: داد من باید خواست...سایرشمع آمد و گفت: داد من باید خواست←54شماره ۵۴ - شمع آمد وگفت: آمدهام شب پیمای...سایرشمع آمد وگفت: آمدهام شب پیمای←55شماره ۵۵ - شمع آمد و گفت: سوز من گر دانی...سایرشمع آمد و گفت: سوز من گر دانی←56شماره ۵۶ - شمع آمد و گفت: یار من خواهد بود...سایرشمع آمد و گفت: یار من خواهد بود←57شماره ۵۷ - شمع آمد و گفت: میفروزم همه شب...سایرشمع آمد و گفت: میفروزم همه شب←58شماره ۵۸ - شمع آمد و گفت: میروم حیران من...سایرشمع آمد و گفت: میروم حیران من←59شماره ۵۹ - شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدم...سایرشمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدم←60شماره ۶۰ - شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاست...سایرشمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاست←