کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 321

و یک روز شیخ می رفت. جوانی قدم بر قدم شیخ نهاد و می گفت: قدم بر قدم مشایخ چنین نهند. و پوستینی در بر شیخ بود. گفت: یا شیخ پاره ای از این پوستین به من ده تا برکت تو به من رسد.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 318

    و چون کسی از وی دعائی خواستی، گفتی: خداوند! خلق تواند و تو خالق ایشان. من در میانه کیستم که میان تو و خلق واسطه باشم. با خود گفتی او دانای اسرارت مرا با این فضولی چه کار

    #
  2. 319

    و یکی پیش شیخ آمد و گفت: مرا چیزی آموز که سبب رستگاری من بود.

    #
  3. 320

    گفت: دو حرف یاد گیر! از علم چندینت بس که بدانی که خدای بر تو مطلع است و هرچه می کنی می بیند؛ و بدانی که خداوند از عمل تو بی نیاز است.

    #
  4. 321

    و یک روز شیخ می رفت. جوانی قدم بر قدم شیخ نهاد و می گفت: قدم بر قدم مشایخ چنین نهند. و پوستینی در بر شیخ بود. گفت: یا شیخ پاره ای از این پوستین به من ده تا برکت تو به من رسد.

    انتخاب‌شده
  5. 322

    شیخ گفت: اگر تو پوست بایزید در خود کشی سودت ندارد تا عمل بایزید نکنی.

    #
  6. 323

    و یک روز شوریده ای را دید که می گفت: الهی! در من نگر.

    #
  7. 324

    شیخ گفت: از سر غیرت و غلبات وجد که نیکو سر و رویی داری، که در تو نگرد؟

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 321 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.