نثر · شماره 322
شیخ گفت: اگر تو پوست بایزید در خود کشی سودت ندارد تا عمل بایزید نکنی.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 319
و یکی پیش شیخ آمد و گفت: مرا چیزی آموز که سبب رستگاری من بود.
# - 320
گفت: دو حرف یاد گیر! از علم چندینت بس که بدانی که خدای بر تو مطلع است و هرچه می کنی می بیند؛ و بدانی که خداوند از عمل تو بی نیاز است.
# - 321
و یک روز شیخ می رفت. جوانی قدم بر قدم شیخ نهاد و می گفت: قدم بر قدم مشایخ چنین نهند. و پوستینی در بر شیخ بود. گفت: یا شیخ پاره ای از این پوستین به من ده تا برکت تو به من رسد.
# - 322
شیخ گفت: اگر تو پوست بایزید در خود کشی سودت ندارد تا عمل بایزید نکنی.
انتخابشده - 323
و یک روز شوریده ای را دید که می گفت: الهی! در من نگر.
# - 324
شیخ گفت: از سر غیرت و غلبات وجد که نیکو سر و رویی داری، که در تو نگرد؟
# - 325
گفت: ای شیخ! آن نظر از برا آن می خواهم تا سر و رویم نیکو شود.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 322 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.