نثر · شماره 323
و یک روز شوریده ای را دید که می گفت: الهی! در من نگر.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 320
گفت: دو حرف یاد گیر! از علم چندینت بس که بدانی که خدای بر تو مطلع است و هرچه می کنی می بیند؛ و بدانی که خداوند از عمل تو بی نیاز است.
# - 321
و یک روز شیخ می رفت. جوانی قدم بر قدم شیخ نهاد و می گفت: قدم بر قدم مشایخ چنین نهند. و پوستینی در بر شیخ بود. گفت: یا شیخ پاره ای از این پوستین به من ده تا برکت تو به من رسد.
# - 322
شیخ گفت: اگر تو پوست بایزید در خود کشی سودت ندارد تا عمل بایزید نکنی.
# - 323
و یک روز شوریده ای را دید که می گفت: الهی! در من نگر.
انتخابشده - 324
شیخ گفت: از سر غیرت و غلبات وجد که نیکو سر و رویی داری، که در تو نگرد؟
# - 325
گفت: ای شیخ! آن نظر از برا آن می خواهم تا سر و رویم نیکو شود.
# - 326
شیخ را از آن سخن عظیم خوش آمد. گفت: راست گفتی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 323 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.