نثر · شماره 15
آن روز که دار می زدند سفیان سر بر کنار بزرگی نهاده بود و پای در کنار سفیان بن عیینه نهاده بود و در خواب شد ه. این دو بزرگ را این حال معلوم شد.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 12
خلیفه گفت: آهسته تر گوی.
# - 13
گفت: اگر من از چنین مهمی دست بدارم در حال بولم خون شود.
# - 14
خلیفه آن از وی در دل گرفت. فرمود که داری فرو برند واو را بردار کنند، تا دگر هیچ کس پیش من دلیری نکند.
# - 15
آن روز که دار می زدند سفیان سر بر کنار بزرگی نهاده بود و پای در کنار سفیان بن عیینه نهاده بود و در خواب شد ه. این دو بزرگ را این حال معلوم شد.
انتخابشده - 16
بایکدیگر گفتند: او را خبر نکنیم از این حال.
# - 17
او خود بیدار بود. گفت: چیست حال؟
# - 18
ایشان حال بازگفتند ودلتنگی بسیار می نمودند. سفیان گفت: مرا در جان خویش چندین آویزش نیست. ولکن حق کارهای دنیا بباید گزارد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 15 از «ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه» است.