نثر · شماره 20
شیخ گفت: منافق همه گل بوییدن بیند هیچ لشکر شکستن نبیند.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 17
گفت: به خدای که من تن خود را همچنان می یابم که تو دوش در جامه خواب بودی.
# - 18
پس شب درآمد. بخفت و خرقه بالین کرد و در خواب شد واز اعتمادی که برخدای داشت در آن میان چنان دشمنان در خواب شد.
# - 19
نقل است که روزی مجلس می داشت . آوازه در شهر افتاد که کافر آمد. شقیق بیرون دوید کافران را هزیمت کرد و بازآمد. مریدی گلی چند نزد سجاده شیخ نهاد. آن را می بوئید. جاهلی آن بدی و گفت: لشکر بر در شهر، و امام مسلمانان پیش خود گل نهاده و می بوید؟
# - 20
شیخ گفت: منافق همه گل بوییدن بیند هیچ لشکر شکستن نبیند.
انتخابشده - 21
نقل است که روزی می رفت. بیگانه ای او را دید. گفت: ای شقیق! شرم نداری که دعوی خاصگی کنی و چنین سخن گویی؟ این سخن بدان ماند که هرکه او را می پرستد وایمان دارد از بهر روزی دادن او نعمت پرست است.
# - 22
شقیق یاران را گفت: این سخن بنویسید که او می گوید بیگانه گفت: چون تو مردی سخن چون منی نویسد؟
# - 23
گفت: آری! ما چون جوهر یابیم، اگر چه در نجاست افتاده باشد، برگیریم و باک نداریم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 20 از «ذکر شقیق بلخی رحمهالله علیه» است.