نثر · شماره 32
گفتم:من نمی دانم. من بیخود بودم. مرا خبر نیست.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 29
گفتند: آخر محاسن را شانه کن.
# - 30
گفت: پس فارغ مانده باشم که این کار کنم.
# - 31
نقل است که شبی مهتاب بود، بربام آمد و در آسمان می نگریست، و در ملکوت تفکر می کرد و می گریست تا بیخود شدو بر بام همسایه افتاد. همسایه پنداشت که دزد بر بام است. با تیغی بر بام آمد داود را دید. دست او گرفت و گفت: تو را که انداخت؟
# - 32
گفتم:من نمی دانم. من بیخود بودم. مرا خبر نیست.
انتخابشده - 33
نقل است که او را دیدند که به نماز می دوید. گفتند: چه شتاب است؟
# - 34
گفت : این لشکر که بر دیشهر است منتظر من اند
# - 35
گفتند: کدام لشکر؟ گفت: مردگان گورستان.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 32 از «ذکر داود طائی قدس الله روحه» است.