نثر · شماره 31
نقل است که شبی مهتاب بود، بربام آمد و در آسمان می نگریست، و در ملکوت تفکر می کرد و می گریست تا بیخود شدو بر بام همسایه افتاد. همسایه پنداشت که دزد بر بام است. با تیغی بر بام آمد داود را دید. دست او گرفت و گفت: تو را که انداخت؟
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 28
گفت: چون او را بخواهم در گردن خود کرده باشم، که من بر کارهای او قیام نمایم، دینی و دنیایی چون نتوانم کرد، پس او را فریفته باشم.
# - 29
گفتند: آخر محاسن را شانه کن.
# - 30
گفت: پس فارغ مانده باشم که این کار کنم.
# - 31
نقل است که شبی مهتاب بود، بربام آمد و در آسمان می نگریست، و در ملکوت تفکر می کرد و می گریست تا بیخود شدو بر بام همسایه افتاد. همسایه پنداشت که دزد بر بام است. با تیغی بر بام آمد داود را دید. دست او گرفت و گفت: تو را که انداخت؟
انتخابشده - 32
گفتم:من نمی دانم. من بیخود بودم. مرا خبر نیست.
# - 33
نقل است که او را دیدند که به نماز می دوید. گفتند: چه شتاب است؟
# - 34
گفت : این لشکر که بر دیشهر است منتظر من اند
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 31 از «ذکر داود طائی قدس الله روحه» است.