نثر · شماره 34
گفت : این لشکر که بر دیشهر است منتظر من اند
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 31
نقل است که شبی مهتاب بود، بربام آمد و در آسمان می نگریست، و در ملکوت تفکر می کرد و می گریست تا بیخود شدو بر بام همسایه افتاد. همسایه پنداشت که دزد بر بام است. با تیغی بر بام آمد داود را دید. دست او گرفت و گفت: تو را که انداخت؟
# - 32
گفتم:من نمی دانم. من بیخود بودم. مرا خبر نیست.
# - 33
نقل است که او را دیدند که به نماز می دوید. گفتند: چه شتاب است؟
# - 34
گفت : این لشکر که بر دیشهر است منتظر من اند
انتخابشده - 35
گفتند: کدام لشکر؟ گفت: مردگان گورستان.
# - 36
و چون سلام نماز بازدادی چنان رفتی که گویی از کسی می گریزد تا در خانه رفتی و عظیم کراهیت داشتی به نماز شدن، از سبب وحشت خلق تا، حق تعالی آن مونت از وی کفایت کرد.
# - 37
چنانکه نقل است که مادرش روزی او را دید در آفتاب نشسته و عرق از وی روان شده. گفت: جان مادر! گرمایی عظیم و تو صایم الدهری، چه باشد اگر باسایه نشینی؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 34 از «ذکر داود طائی قدس الله روحه» است.