نثر · شماره 41
با چهره برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت .
شاعرصادق هدایتاثرداش آکل
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 38
دستش را روی دل ش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خنده او میخندیدند . کاکا
# - 39
رستم از جا در رفت ، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد . ولی قندان به
# - 40
سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را ش کست . بعد کا کا رستم بلند شد
# - 41
با چهره برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت .
انتخابشده - 42
قهوه چی با حال پریشان سماور را وارسی کرد گفت :
# - 43
" رستم بود و یکدست اسلحه ، ما بودیم و همین سماور لکنته . "
# - 44
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد ، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 41 از «داش آکل» است.