نثر · شماره 116
اون وقت ندیده بود م یافته - زندگی دالان دراز یخ زد های است، باید مشت برنجی را از
شاعرصادق هدایتاثرفردا
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 113
من همه دوست و آشناهام را تو یک خواب آشفته شناختم. مثل این که آدم ساع تهای دراز
# - 114
از بیابان خشک بی آب و علف م یگذره به امید این که یک نفر دنبالشه. اما همین که
# - 115
برمی گرده که دست او را بگیره، می بینه که کسی نبود - بعد می لغزه و توی چاله ای که تا
# - 116
اون وقت ندیده بود م یافته - زندگی دالان دراز یخ زد های است، باید مشت برنجی را از
انتخابشده - 117
روی احتیاط - برای برخورد به آدم ناباب - تو دست فشار داد. فقط یک رفیق حسابی گیرم
# - 118
آمد، اونم هوشنگ بود. با هم که بودیم، احتیاج به حرف زدن نداشتیم. درد هم دیگر را
# - 119
بغل دست من کار « بهار دانش » می فهمیدیم. حالا تو آسایش گاه مسلولین خوابیده. تو مطبعه
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 116 از «فردا» است.