نثر · شماره 118
آمد، اونم هوشنگ بود. با هم که بودیم، احتیاج به حرف زدن نداشتیم. درد هم دیگر را
شاعرصادق هدایتاثرفردا
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 115
برمی گرده که دست او را بگیره، می بینه که کسی نبود - بعد می لغزه و توی چاله ای که تا
# - 116
اون وقت ندیده بود م یافته - زندگی دالان دراز یخ زد های است، باید مشت برنجی را از
# - 117
روی احتیاط - برای برخورد به آدم ناباب - تو دست فشار داد. فقط یک رفیق حسابی گیرم
# - 118
آمد، اونم هوشنگ بود. با هم که بودیم، احتیاج به حرف زدن نداشتیم. درد هم دیگر را
انتخابشده - 119
بغل دست من کار « بهار دانش » می فهمیدیم. حالا تو آسایش گاه مسلولین خوابیده. تو مطبعه
# - 120
می کرد. یک مرتبه بی هوش شد و زمین خورد. احمق روزه گرفته بود. دلش ازنا رفت. بعد
# - 121
هم خون قی کرد، از اون جا شروع شد. چه قدر پول دوا و درمان داد، چ هقدر بی کاری کشید و
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 118 از «فردا» است.