نثر · شماره 235
از گوشت و استخوان جلو او نشسته بود ! کی میدانست ، شاید خود او بود . چون پیری او را که ندیده بوده.
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 232
بالاخره از ماموریت استعفا داد و به تهران برگشت . چندین بار جویای زن و بچه محسن شد ، ولی اثری
# - 233
از آنها بدست نیاورده و ب ه مرور ایام این خاطرات از نظرش محو شده بود . ام ا ورود ناگهانی مجید
# - 234
تاثیر غریبی در او کرد و زندگی قوی تر و درد ناک تری به این یاد بودها بخشید . حالا همزاد زنده رفیقش
# - 235
از گوشت و استخوان جلو او نشسته بود ! کی میدانست ، شاید خود او بود . چون پیری او را که ندیده بوده.
انتخابشده - 236
در همین سن و با هم ین قیافه و اندام رفیقش ناگهان از نظر او ناپدید شد . شریف پی برد که محسن
# - 237
نمرده بود ، بلکه روح او در جسم این جوان حلول کرده بود ، شاید این دلیل و برگه زندگی جاودان بود،
# - 238
شاید همان چیزی را که زندگی جاودانی میگفتند مبداء خود را از همین تولید مثل گرفته بود . پس از این
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 235 از «بن بست» است.