نثر · شماره 291
خفه ای گفت : (( پس . . . دکتر را خبر نکردی؟. ))
شاعرصادق هدایتاثربن بست
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 288
بسته . . . چند ساعت انتظار کشیدم ، بعد از خانه همسایه وارد شدم ، دیدم نعش آقای مجید روی آب
# - 289
آمده . . .
# - 290
شریف آب دهانش را فرو داد . خرخره اش حرکت کرد ودوباره سر جای اولش قرار گرفت . بعد با صدای
# - 291
خفه ای گفت : (( پس . . . دکتر را خبر نکردی؟. ))
انتخابشده - 292
(( آقا ، کار از کار گذشته ، نعش سرد شده . روی آب آمده بود ، نعش را بردم در ایوان گذاشتم ! . . ))
# - 293
طعم تلخ مزه ای در دهن شریف پیچیده ، با گامهای سنگین از اطاق کمیسیون بیرون رفت . هوا خفه و
# - 294
تاریک بود ، باران ریزی میبارید . عطر مست کننده زمین و بوی برگهای شسته در این اول شب تابستانی
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 291 از «بن بست» است.