نثر · شماره 303
خیره شد . بنظرش آب استخر یک گوی بلورین آمد - اما این هیکل انسانی که در این گوی دست و پا میزد
شاعرصادق هدایتاثربن بست
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 300
کیف خود را در کنارش گذرانیده بود ! یکمرتبه سر تا سر زندگیش در این شهر، میز اداره ، بساط فور ،
# - 301
درخت بید ، کبک دست آموز و تفریحاتش همه محدود و پست و مسخره آمیز جلوه کرد . حس کرد که بعد
# - 302
از این زندگی در این خانه برایش تحمل ناپذیر است ، به آب سیاه وعمیق استخر که مثل آب دریا بود
# - 303
خیره شد . بنظرش آب استخر یک گوی بلورین آمد - اما این هیکل انسانی که در این گوی دست و پا میزد
انتخابشده - 304
که بود ؟ درین گوی او مجید را میدید که بازوهای لاغر سفید خود را که رگهای آبی داشت در آن
# - 305
تکان میداد وبا و میگفت : (( بیا . . . بیا ! . . )) چه جانگداز بود ! پرده تاریکی جلو چشم شریف پائین آمده
# - 306
بود . به قدمهای گشاد و بی اعتنا بر گشت .
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 303 از «بن بست» است.