نثر · شماره 306
بود . به قدمهای گشاد و بی اعتنا بر گشت .
شاعرصادق هدایتاثربن بست
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 303
خیره شد . بنظرش آب استخر یک گوی بلورین آمد - اما این هیکل انسانی که در این گوی دست و پا میزد
# - 304
که بود ؟ درین گوی او مجید را میدید که بازوهای لاغر سفید خود را که رگهای آبی داشت در آن
# - 305
تکان میداد وبا و میگفت : (( بیا . . . بیا ! . . )) چه جانگداز بود ! پرده تاریکی جلو چشم شریف پائین آمده
# - 306
بود . به قدمهای گشاد و بی اعتنا بر گشت .
انتخابشده - 307
دستها را به پشت زد، زیر باران از در خانه بیرون رفت همان حالتی که در موقع مرگ محسن حس
# - 308
کرده بود ، دوباره در او پیدا شد . با خودش تکرار میکرد : ((باید این اتفاق افتاده باشد ! )) جلو چشمش
# - 309
سیاهی میرفت ، باران تند تر شده بود ، اما او ملتفت نبود . منظره ها ی دور دست مازندران محو و پاک
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 306 از «بن بست» است.