مصرع نخست · شماره 47
زر نداری نتوان رفت به زور از دریا
شاعرسعدیدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 44
هنرور چو بختش نباشد به کام
# - 45
به جایی رود کش ندانند نام
# - 46
او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ می رفت گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندان که زاری کرد یاری نکردند ملاح بی مروت به خنده بر گردید گفت
# - 47
زر نداری نتوان رفت به زور از دریا
انتخابشده - 48
زور ده مرده چه باشد، زر یک مرده بیار
# - 49
جوان را دل از طعنه ملاح به هم بر آمد خواست که ازو انتقام کشد، کشتی رفته بود .آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ نیست. ملاح طمع کرد و کشتی باز گردانید.
# - 50
بدوزد شره دیده هوشمند
#