مصرع نخست · شماره 44
هنرور چو بختش نباشد به کام
شاعرسعدیدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 41
درین صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه در افکنم پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بی نوایی نمی آرم
# - 42
شب هر توانگری به سرایی همی روند
# - 43
درویش هر کجا که شب آمد سرای اوست
# - 44
هنرور چو بختش نباشد به کام
انتخابشده - 45
به جایی رود کش ندانند نام
# - 46
او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ می رفت گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندان که زاری کرد یاری نکردند ملاح بی مروت به خنده بر گردید گفت
# - 47
زر نداری نتوان رفت به زور از دریا
#