مولوی
دفتر ششم
مولوی / مثنوی معنوی / دفتر ششم
فهرست متن
اشعار و آثار
31بخش ۳۱ - معاتبه مصطفی علیه السلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر اومثنویگفت ای صدیق آخر گفتمت←32بخش ۳۲ - قصه هلال کی بنده مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بی تقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بنده سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانستمثنویچون شنیدی بعضی اوصاف بلال←33بخش ۳۳ - حکایت در تقریر همین سخنمثنویآن یکی اسپی طلب کرد از امیر←34بخش ۳۴ - مثلمثنویآن چنان که کاروانی می رسید←35بخش ۳۵ - رنجور شدن این هلال و بی خبری خواجه او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیه السلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیه السلام این هلال رامثنویاز قضا رنجور و ناخوش شد هلال←36بخش ۳۶ - در آمدن مصطفی علیه السلام از بهر عیادت هلال در ستورگاه آن امیر و نواختن مصطفی هلال را رضی الله عنهمثنویرفت پیغامبر به رغبت بهر او←37بخش ۳۷ - در بیان آنک مصطفی علیه السلام شنید کی عیسی علیه السلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواءمثنویهم چو عیسی بر سرش گیرد فرات←38بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می ساخت و ساخته نمی شد و پذیرا نمی آمدمثنویبود کمپیری نودساله کلان←39بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رسانادمثنویگفت یک روزی به خواجه گیلیی←40بخش ۴۰ - صفت آن عجوزمثنویچونک مجلس بی چنین پیغاره نیست←41بخش ۴۱ - قصه درویشی کی از آن خانه هرچه می خواست می گفت نیستمثنویسایلی آمد به سوی خانه ای←42بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیرمثنویچون عروسی خواست رفتن آن خریف←43بخش ۴۳ - حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندیدمثنویآن یکی رنجور شد سوی طبیب←44بخش ۴۴ - رجوع به قصه رنجورمثنویباز گرد و قصه رنجور گو←45بخش ۴۵ - قصه سلطان محمود و غلام هندومثنویرحمه الله علیه گفته است←46بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموتمثنویراست گفتست آن سپهدار بشر←47بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصه صوفی و قاضیمثنویگفت صوفی در قصاص یک قفا←48بخش ۴۸ - طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی رامثنویگشت قاضی طیره صوفی گفت هی←49بخش ۴۹ - جواب دادن قاضی صوفی رامثنویگفت قاضی واجب آیدمان رضا←50بخش ۵۰ - سال کردن آن صوفی قاضی رامثنویگفت صوفی چون ز یک کانست زر←51بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی رامثنویگفت قاضی صوفیا خیره مشو←52بخش ۵۲ - باز سال کردن صوفی از آن قاضیمثنویگفت صوفی که چه بودی کین جهان←53بخش ۵۳ - جواب قاضی سال صوفی را و قصه ترک و درزی را مثل آوردنمثنویگفت قاضی بس تهی رو صوفیی←54بخش ۵۴ - قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمه علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعینمثنویجذب سمعست ار کسی را خوش لبیست←55بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردنمثنویگفت خیاطیست نامش پور شش←56بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزیمثنویترک خندیدن گرفت از داستان←57بخش ۵۷ - گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آیدمثنویگفت درزی ای طواشی بر گذر←58بخش ۵۸ - بیان آنک بی کاران و افسانه جویان مثل آن ترک اند و عالم غرار غدار هم چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختنمثنویاطلس عمرت به مقراض شهور←59بخش ۵۹ - مثلمثنویآن یکی می شد به ره سوی دکان←60بخش ۶۰ - باز مکرر کردن صوفی سال رامثنویگفت صوفی قادرست آن مستعان←