نثر · شماره 135
آمد . برای مهرداد تنها یک حقیقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شیشه مغازه بود . ناگهان برگشت ، با گامهای
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 132
ساعت او در ماده غلیظ و چسبنده ای دست و پا میزد و نمیتوانست خودش را از دست آن برهاند . همه چیز
# - 133
بنظرش مسخره بود؛ همچنین آن پسر و دختر جوانی که دست بگردن جلو سد نشسته بودند ، بنظر او مسخره
# - 134
بودند. درسهائی که خوانده بود ، آن هیگل دودزده مدرسه ، همه اینها به نظرش ساختگی ، من در آری و بازیچه
# - 135
آمد . برای مهرداد تنها یک حقیقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شیشه مغازه بود . ناگهان برگشت ، با گامهای
انتخابشده - 136
مرتب از میان مردم گذشت و همین که جلو مغازه سیگران رسید ایستاد . دوباره نگاهی به مجسمه کرد ، سر
# - 137
جای خودش بود ، مثل اینکه اولین بار در زندگیش تصمیم گرفت . وارد مغازه شد . دختر خوشگلی با لباس سیاه
# - 138
و پیشبند سفید لبخند مصنوعی زد ، جلو آمد و گفت :
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 135 از «عروسک پشت پرده» است.