مصرع نخست · شماره 7ز رحمت بر او شب نیارست خفتشاعرسعدیاثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.4به ده برد انبان گندم به دوش#5نگه کرد و موری در آن غله دید#6که سرگشته هر گوشه ای می دوید#7ز رحمت بر او شب نیارست خفتانتخابشده8به ماوای خود بازش آورد و گفت#9مروت نباشد که این مور ریش#10پراگنده گردانم از جای خویش#دربارهٔ این سطرسطر شماره 7 از «حکایت» است.سطر پیشینکه سرگشته هر گوشه ای می دوید→سطر بعدیبه ماوای خود بازش آورد و گفت←