مصرع نخست · شماره 189جان او می سوخت از درد فراقشاعرعطاراثر...قالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.186در خمار وصل چون داند نشست#187عاقبت طاقت نماندش یک نفس#188کار او پیوسته زاری بود و بس#189جان او می سوخت از درد فراقانتخابشده190گشت بی صبر و قرار از اشتیاق#191در پشیمانی فروشد پادشاه#192دیده پر خون کرد و سر بر خاک راه#دربارهٔ این سطرسطر شماره 189 از «...» است.سطر پیشینکار او پیوسته زاری بود و بس→سطر بعدیگشت بی صبر و قرار از اشتیاق←