مصرع نخست · شماره 3ازین پیکر که سازد چشم خیرهشاعروحشیاثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.1به حربا گفت خفاشی که تا چند#2سوی خورشید بینی دیده دربند#3ازین پیکر که سازد چشم خیرهانتخابشده4چرا عالم کنی بر خویش تیره#5ز نشترهاش کاو الماس دیده ست#6به غیر از تیرگی چشمت چه دیده ست#دربارهٔ این سطرسطر شماره 3 از «حکایت» است.سطر پیشینسوی خورشید بینی دیده دربند→سطر بعدیچرا عالم کنی بر خویش تیره←