مصرع نخست · شماره 41زورش از پا برفت و دل از دستشاعرعراقیاثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.38از بن گلخن آمده بیرون#39عارضی آن چنان منور دید#40شاهزاده چو سوی او نگرید#41زورش از پا برفت و دل از دستانتخابشده42شد درو، از شراب حیرت، مست#43خون ز سودای دل ز چشمان ریخت#44بس به غربال چشم خون می بیخت#دربارهٔ این سطرسطر شماره 41 از «حکایت» است.سطر پیشینشاهزاده چو سوی او نگرید→سطر بعدیشد درو، از شراب حیرت، مست←