مصرع نخست · شماره 43خون ز سودای دل ز چشمان ریختشاعرعراقیاثرحکایتقالبسایردر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.40شاهزاده چو سوی او نگرید#41زورش از پا برفت و دل از دست#42شد درو، از شراب حیرت، مست#43خون ز سودای دل ز چشمان ریختانتخابشده44بس به غربال چشم خون می بیخت#45جامه گلخنی ز تن بدرید#46در پی آن پسر همی گردید#دربارهٔ این سطرسطر شماره 43 از «حکایت» است.سطر پیشینشد درو، از شراب حیرت، مست→سطر بعدیبس به غربال چشم خون می بیخت←