مصرع نخست · شماره 43اگر چیزی نمی دانم به عالمشاعرمولویاثرسی و سومقالبترجیعبنددر متن شعرسطرهای پیرامونبرای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.40برآیند از حیا و پارسایی#41نباشد حسن بی تصدیع عشاق#42که نبود عیدها بی روستایی#43اگر چیزی نمی دانم به عالمانتخابشده44همی دانم که تو بس جان فزایی#45چه جولانها کنند جانها چو ذرات#46که تو خورشید از مشرق برآیی#دربارهٔ این سطرسطر شماره 43 از «سی و سوم» است.سطر پیشینکه نبود عیدها بی روستایی→سطر بعدیهمی دانم که تو بس جان فزایی←